مجید مجیدی سکان دار کهنهکار سینمای ایران، با عقب نشستن از رنگهای روشن و احساساتگرایی فیلمهایی همچون بچههای آسمان و باران که امضای او را به یدک میکشند، اینبار در آواز گنجشکها به دامان دشت و دمن میزند و روایتی استعاری از سقوط اخلاقی و رستگاری را به تصویر میکشد. داستان که با طنزی متین درآمیخته است، به آرامی در حلقههای استاندارد فیلمهای هنری ایرانی چرخ میزند . در تناسب با این موضوع، ملاکی برای سنجش قدرت بازاریابی فیلم نیز به دست میآید.

پس از گریز روشنفکرانه بید مجنون در مورد مردی نابینا که بینایی خود را بازمییابد و درمقابل روح خویش را از کف میدهد، مجیدی اندیشمندانه به سوی داستانهایی با شخصیتهای سادهتر و مشکلاتی سادهتر میرود که بالطبع قادر است همذات پنداری مخاطبان را بیشتر از پیش برانگیزاند. در اینجا قهرمان داستان، کریم (رضا ناجی)، همسر دوستداشتنی و پدر سه فرزند، مردی ترشرو با چهرهای زمخت است که پس از فرار تماشایی یکی از پرندگان، از کار خود در یک مزرعه پرورش شترمرغ بیکار میشود.

در هفدهمین فیلم مجیدی کارگردان مذهب گرای ایرانی کمتر به شکل مستقیم بحث آفریدگار پیش میآید . هرچند همه چیز فیلم طبق برنامه جوری تنظیم شده است تا ایمان کریم مورد آزمایش قرار گیرد. زمانی که او برای انجام ماموریتی به شهر میآید، تاجری آشفته با عجله بر ترک موتورش سوار میشود و از آن پس است که کریم به عنوان راننده تاکسی موتوری مشغول به کار میشود.

همهی ما میدانیم پول خوب است و در عین حال ریشه بسیاری از بدیها . کریم نیز همچنان که در این حرفه رشد میکند، اندک اندک تحت تاثیر شهرنشینان آشفته و متقلب در منجلاب فرو میرود. او با مشاهده زندگی طبقه نسبتاً مرفه اجتماع و خانههای مجهزشان مغلوب حس سوزنده مال اندوزی میشود. آنچه او بر پشت موتور خود به خانه میآورد در واقع خنزر پنزری بیش نیست که در حیاط جلویی منزل همچون تلی از آشغال روی هم انباشته میشود. او که حتی حاضر نیست از کوچکترین و بلااستفادهترین اقلام بگذرد، وقتی متوجه میشود همسرش در کهنهی آبی رنگی را به عنوان هدیه بخشیده است، بشدت خشمگین میگردد- دری که نمادهای زیبایی بعدی که یادآور تخته سیاه سمیرا مخملباف است بر پشت او در میان مزارع به سوی خانه حمل میشود.

نقطه عطف داستان زمانی فرا میرسد. که دنیای کریم که اکنون جز مشتی اشیای بیاستفاده، چیز دیگری نیست بر سرش خراب میشود. در صحنههای بسیار اصیل و ناب فیلم، مجیدی قدرتمندانه تبدیل کودکان بیگناه به سرمایهگرایانی متوحش را به تصویر میکشد که حاضرند همه چیز را فدای حفظ سرمایه و ثروت خویش کنند.

پیرنگ فرعی فیلم به پسر کوچک کریم، حسین، میپردازد و رویای مشترکی که او و دوستانش برای پرورش ماهی در آب انبار در سر میپرورانند:رویای میلیونر شدن پس از ازدیاد و تکثیر ماهیها. وقتی ماهیها تصادفاً از دست میروند و پسر بچهها از فرط غصه و ناامیدی به سیم آخر میزنند، کریم که به تازگی بر سر عقل آمده است به آنان یادآوری میکند که «دنیا دروغی بیش نیست» که این خود بشارتی است برای بازگشت همگان به شادی و سلامت روح و فکر.

بازیهای واقع گرا و به دور از اغراق فیلم از گروهی که اغلب آنها را نابازیگران تشکیل میدهند داستان را به نرمی و ملایمت پیش میبرد.

چهره ناجی که به طرز چشمگیری زیر فشار تنهایی و بریدن از دوستان و فامیل خرد میشود و با اضطراب در هم میآمیزد، از نقاط قوت فیلم به شمار میرود. گرچه از شدت رنگمایهها قوی تورج منصوری در فیلمهای قبلی کارگردان در این فیلم اندکی کاسته شده است، اما فیلمبرداری او همچنان زیبا و درخور توجه است.

خلاصهکلام آن که موضوعات آشنای هنر سینمای ایران بدون تردید در مجموعهای دلچسب و خوشایند با قدرت کارگردانی میشوند که میتوانند موقعیتهای مناسب دیگری را نیز تدارک ببینند.

منبع: مجله هفتگی سینما

منبع