آوازهای جاودانی مردی از طبقه کارگر در آواز گنجشکها – یک کمدی با جذابیتهای آنی از مجید مجیدی، کارگردان ایرانی – نقطه عطف فلسفی شعف باری دارد. اما درحالیکه این فیلم بسیاری از اعضای مدار جشنوارهها را با مسکنی سبک و لذتبخش به لبخند وا میدارد، سبک جماعت پسندش کمتر امکان آنرا فراهم میآورد تا دغدغهای جدی برای خریداران بینالمللی به وجود آورد، مگر آنکه – در چنین موارد استثنایی – عاقبت قاعده بازار فیلم هنری برای فیلم های گستاخانهتر ایرانی از میان برود. موفقیت فیلم نامزد اسکار بچههای آسمان (1997) و رنگ خدا (1999) توقعاتی به وجود آورد که مجید مجیدی کارنامهای بینالمللی به عنوان کارگردان همخوانتر با سینمای مسلط را در مقام انتخابی متفاوت از تلخکامانی مانند کیارستمی، مخملباف و پناهی شکل دهد. اما این اتفاق هیچوقت به شکلی کامل به وقوع نپیوست و به نظر نمیرسد تاثیرگذاری آواز گنجشکها بر طیفی وسیعتر این بار هم کاری از پیش برد. فیلم اساساً مرکوبی یکنفره برای بازیگر همیشگی مجیدی، رضا ناجی است که نقش کریم – کارگر مزرعهی پرورش شترمرغ در منطقهای ییلاقی و پدرسالار خوشقلب – را بازی میکند. از همان آغاز، کریم بدشانسی پشت بدشانسی میآورد: دختر ناشنوای نوجوانش، هانیه، سمعکش را در آب انبار خانوادگی گم میکند؛ پسر کوچک گستاخش در وسوسه تمیز کردن آب انبار و پرورش دادن ماهی میسوزد؛ و بالاتر از همه آن که یکی از شتر مرغها فرار میکند و نمیتواند به بندش بیندازند.

مجید چند صحنه سورئال و حتی کمیک شاعرانه را از دل تلاشهای کریم دست تنها برای به بند انداختن جانور از کار در میآورد: او در لباسی مبدل – شبیه به یکی از لباسهای تخفیف خورده بیگ برد (Big Bird) درخیابان سسامی- این مناطق ییلاقی را گام به گام میگردد، ولی از آن فراری خبری نمیشود و در نتیجه کریم کارش را از دست میدهد.

کریم سوار بر موتور سیکلت کم قیمتش برای سفارش یک سمعک جدید به تهران میرود و تصادفاً خود را با حمل و تقل سنخ نمایان و تیپهای مختلف شهر بزرگ در آغاز کاری جدید مییابد که نه تنها وضعیت مالیاش را سر و سامانی میبخشد، بلکه شروع به آشغال جمع کنی و تلنبار آن در حیاط خانه میکند. اما زندگی جدید او و ارزشهای شهرنشینی که به همراه دارد، طبیعتاً برای روح کریم که دم به دم بد سرشتتر میشود، خوب نیست و تنها در زمانی که تل آشغالهای حیاط فرو میریزد، او مجبور میشود به خود استراحت دهد و آنچه در زندگی اهمیت دارد را بیاندوزد.

آواز گنجشکها که اساساً سهل است و کلیشهای، در درخشانترین لحظاتش شوک فرهنگی وارد شده به کریم محصور مانده در پرتوی خودخواهی و جنون مطلق زندگی در تهران را بر پرده ثبت میکند.

وگرنه، سنگینی فیلم مستقیماً به دوش ناجی افتاده که به سیبی از وسط نصف شده با جاد هرش – ستاره مجموعه کمدی تاکسی – میماند و ظاهر آدم عادی خوشایندی را دارد که به کرات واکنشهای تاخیری خندهآور و حاکی از نگرانی بروز میدهد.

هرچند در یکسوم نهایی، روایت از یک موضوع باورنکردنی دیگر میجهد و مجیدی زمانی همدردی بسیاری از بینندگان را از دست میدهد که تعداد فراوانی ماهی قرمز (که از قضا واقعی هستند) تنها به امید به دست آوردن چند امتیاز غمانگیز سطح پایین قتلعام میشوند. انتخاب بازیگران کودک مثل دستهگل، نمایش مشقات روستایی به عنوان موضوعات تزئینی شعف بار، بعلاوه دلبستگیشدید مجیدی به رنگهای شاد و جذاب، تاثیری نرم و گاه سهل برجای میگذارد که به سرعت رنگ میبازد.

با این وجود، حتی برای آدمهای بدبین مقاومت در برابر غرابت محض شترمرغها دشوار است – به خصوص وقتی یکی از آنها با چیزی که میتوان به یک رقص غیرعادی با بادبزن تشبیهش کرد، به فیلم خاتمه میدهد.

منبع: مجله هفتگی سینما

منبع